تبلیغات

من از نسل عاشقانم

من از نسل عاشقانم

:[عاشقانه , ]

امید وارم خسته نشید اره منم عاشقی کشیدم ولی سرم خورد به سنگ معشوق.فقط اینرو بگم که خودش خواست من کاری نکردم. مخصوص:(وه)

 کاش ای تنهاامیدزندگی می توانستم فراموشت کنم یاشبی چون آتش سوزان دل ازنهیب سینه خاموشت کنم کاش احساس نیازدیدنت چون وجودت ازوجودم دوربود بردلم آتش نمیزدآن نگاه کاش آن شب چشمهایم کوربود

 


عشق زمانرا در تصرف خود در میاورد.وزمان عشق را در زیر چرخهای خود پایمال


اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفاان است كه نامت را همیشه بر زبان دارم


مراحل عشق

گویند عشق پنج مرحله است: ابتدا هوی وهوس است. بعد علاقه. سپس خویشتن داری و بعد وجد واشتیاق انگاه عشق


خسته ام خسته خسته مثل مرغ پر شكسته راوی قصه عشقی كه به خاك و خون نشسته


با تو من چه كرده بودم/ كه چنین مرا شكستی/ بی وداع و بی تفاوت/ سرد و بیصدا شكستی


جمع زیبای بود/ علی خیل ملائك بود/ ومحمد،عرق وحی به پیشانی داشت وخدا/ داشت تكلم میكرد/ در میان سخنانش/ غزلی نغز سرود/ نام آن شعر لطیف/ حضرت زهرا بود!


عزیزا كاسه چشمم سرایت میان هر دو چشمم جای پایت از این ترسم كه غافل پا نهی تو نشینه خار مژكانم به پایت


بوسه زد بر پای سگ مجنون خلق گفتند این چه بود گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود


خواهی كه جهان در كف اقبال تو باشد / خواهان كسی باش كه خواهان تو باشد


وقتی معلم از من پرسید عشق چند بخش است ؟ زود دستام رو بالا بردم گفتم یک بخش.اما از وقتی تو رو شناختم فهمیدم عشق ۳ بخشه ، عطش دیدن تو ،شوق با تو بودن و اندوه بی تو بودن ...



اگر کلید قلبی رو نداری قفل نکن. به چشمان کسی نگاه نکن اگه دروغ خواهی گفت.به کسی سلامی نده اگه خداحافظی در پیش است.دست کسی را نگیر اگر رها خواهی کرد.به کسی نگو دوستت دارم اگر دیگری در فکرت هست.


نگاهم می كنی اما به سردی نه تنها من تو هم دنیای دردی نخواه از من گناهت را ببخشم تو می دانی كه با این دل چه كردی...


این رو برایه تو نوشتم (وه)


شبی پرسیدمش با بی قراری به غیر از من کسی رادوستداری؟ به چشمش اشک شد از شرم جاری میان گریه هایش گفت:اری


دوستت دارم ؛کم است


نه به فردایی پر از خاطره می اندیشم نه به دنیایی پر از حادثه می اندیشم نه به خویش و نه به عالم و نه به پاییز و بهار نه به امواج پر از آینه می اندیشم نه به فردایی پر از حادثه می اندیشم نه به دنیایی پر از خاطره می اندیشم نه به خویش و نه به عالم و نه به پاییز و بهار نه به امواج پر از آینه می اندیشم نه به این بار گران نه به این آب روان نه به این و نه به آن به تو می اندیشم نه به تخت و نه به زینت دل نبستم بر زمینت نه به جان و نه به این تن به تو اندیشم گل من نه به تخت و نه به زینت دل نبستم بر زمینت نه به جان و نه به این تن به تو اندیشم گل من با تو عاشقم همیشه تویی برگ و تویی ریشه با تو عاشقم همیشه تویی برگ و تویی ریشه كرده این ساده ی عاشق تو تنم عشق تو ریشه كرده این ساده ی عاشق تو تنم عشق تو ریشه زندگی بی تو نمیشه با منی تو تا همیشه نه به تخت و نه به زینت دل نبستم بر زمینت نه به جان و نه به این تن به تو اندیشم گل من نه به تخت و نه به زینت دل نبستم بر زمینت نه به جان و نه به این تن به تو اندیشم گل من نه به تخت و نه به زینت دل نبستم بر زمینت نه به جان و نه به این تن به تو اندیشم گل من نه به تخت و نه به زینت دل نبستم بر زمینت نه به جان و نه به این تن به تو اندیشم گل من با تو عاشقم همیشه تویی برگ و تویی ریشه كرده این ساده ی عاشق تو تنم عشق تو ریشه زندگی بی تو نمیشه با منی تو تا همیشه زندگی بی تو نمیشه


گناه


او رفت و مرا در فکری بس عظیم باقی گذاشت بارها از خود پرسیدم که کجای کارم اشتباه بود دلبسین به او امید لحظه های بودنم اری خدا لااقل تو به من بگو کجای کارم اشتباه بود ایا دوست داشتن انسانی دلفریب اشتباهم بود اعتماد به ادمی پلید به بلندای سرو که چشمانی خیره کننده به رنگ دریا و به کوچکی مروارید و کدورت مرداب ایا دوست داشتن ادمی که از ادمیت بویی نبرده بود به دلیل دوست داشتن من باید اینچنین پشت این اینچنین پشت این دیوارهای تنهایی بدون پنجره پنجره ای رو به دنیا نشسته و به زمانی كه ازاد و رها بودم فكر می كنم میاندیشم كه چرا به او اعتماد كردم اری به او اعتماد كردم به كسی كه زبانش با دلش یكی نبود زبانش كه حرف دلش را نمیزد و من او را به خاطر اعتماد بی حد و اندازه ای كه به او داشتم در تك تك لحظه هایمكه با هیچ كس تقسیم نكرده بودم شریك كردم اری با او عشق را تجربه كردم با یادش زیستم ولی بی او خواهم مرد با ارزوی خوشبختی برای یگانه ستاره ی قلبم كه زندگی جدیدی رو با كس دیگه ای شروع كرد(خوشبخت بشن)


آرزو


آرزو... ای آرزو ای سرچشمه هستی ای مایه خوشی و سعادت بشر ای شراب روح ای لطیفتر از نسیم و شدیدتر از طوفان! آیا تو نیز هیچ با من همراه و یار بوده ای؟ پروردگارا: در این جهان آرزو چرا كلبه كوچكی كه جز دل نام ندارد نصیب من كرده ای .كاشانه محقری كه در برابر طوفان حوادث استقامتی ندارد كلبه خونینی كه جز تقدیر را در آن راهی نباشد .خانه ویرانیكه در آن بجز اشك و صبر همدم و مونسی را صاحب نیست. دیر گاهی بود كه آرزو میكردم ترا ببینم ترا بهرآنچه كه زیباست تشبیه مینمودم.اما لحظه ای بعد افسرده و سرافكنده میشدم زیرا این زیبایی هاست كه شبیه تواند.تو خود الهه زیبایی هستی. خواستم ترا به ماه تشبیه كنم اما جز رنگ مهتابیت چیزی در آن نیافتم .میخواستم شاید معجزه ای شود و تو در كنارم بیایی .میخواستم كه روبرویم بنشینی و من خود را در چشمان آسمانی و لبان نیم شكفته ات تماشا كنم و نفس گرمت را ببویم. افسوس كه تو اشكها و حسرت های مرا نمی بینی .نمی بینی كه در خنده های من آهنگهای ناله پنهان است. اكنون تو ای جان شیرین .بیا بنشین تا بگویم كه امروز دیگر وقت اعتراف رسیده است .وقت آن رسیده كه بدانی تو روح منی و حقیقت من هستی. چنانچه یك گل احتیاج به آفتاب دارد منهم برای زنده بودن بعشق تو محتاجم .اگر بسویم باز گردی گناهانت را نادیده میگیرم و باز دامنم را بسویت میگشایم. كاش هم اكنون باز میگشتی تا اشعه آفتاب امید بخش حزن و افسردگیم را پایان دهد و این قلب شكسته ام به امید تو به امید دیدار تو به امید عشق تو به امید وصال تو بار دیگر حركت از سر گیرد و به ادامه حیات امیدوار سازد . برای من كور بودن و ندیدن آفتاب سهل است .اما دور بودن و تو را ندیدن را نمیتوانم تحمل كنم .تو آن چشمه نوشی ای مایه حیات كه میتوانی مرا با بوسه عمر دوباره دهی فراموش مكن كه جز تو من كسی را ندارم .و به غیر از تو به مهر دیگری پایبند نیستم .تو مرا تنها گذاشتی . تو به من كتاب دوستیابی دادی ولی درس دشمنی آموختی تو از وفا و عاطفه سخن گفتی در حالیكه نامهربانی و بی مهری پیشه ساختی. اكنون همه چیز جز نگاه تو از یاد برده ام. چندی است تو را نمی بینم و گرچه تو را هرگز فراموش نمیكنم و در پرتو درخشان و سایه حیاتبخش تو زندگی میكنم .اما با وجود این خودت را آزار نمیدهم .تو برو و با هر كه میخواهی سعادتمند باش. این تنها آرزوی من است.


زندگی


کاش می شد زندگی لبخند بود زوردنیا هر کجایی ننگ بود مثل یک منشور اما بازتر هر کجایی خالی از نیرنگ بود مثل یک گل می شکفت و می شکفت هر زمانی لحظه ی پیوند بود با نسیمش غنچه ها گل می شدند مهر ان مرهم بروی درد بود هر کسی در فکر خود تنها نبود هر بهارش صفحه ای ارژنگ بود حرف گل بر قلب صحرا می نشست زندگی با عاطفه یکرنگ بود با نسیمی غصه ها پر می کشید دوستی با زندگی همرنگ بود عمر گل هر چند کوتاه وکم است اری اما عشق او لبخند بود


اینو  بخون برایه تو نوشتم


هروقت بارون مِیباره زِِیربارون بروهراندازه ازقطرات بارون روکه تونستی بکیری منو دوست داری وهراندازه ازقطرات رو که نتونستی بگیری من تورودوست دارم


زندگی زیباست گاهی زشت زشت /ناگزیرم از قبول سرنوشت


به نیستی نمی اندیشم چونكه نیست


گفتی به احترام گل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم.گفتی که بیا ولحظه ای مجنون باش مجنون شدم وزدوریت ِِنالیدم


دستهایم بوی گل میداد مرا به جرم چیدن گل دستگیر كردند ولی چرا كسی نفهمید شاید من گلی كاشته ام


وجکهایه این هفته


تو دست عربه خار میره درش میاره میینه خون میاد دوباره میزاره سره جاش .


به لره میگن: با بید جمله بساز. میگه: در خانه ما یك بید بید! میگن: اون بید نیست، بوده. میگه: آهان باشه، در خانه ما یك بود بید!!!


یه روز بسیجی رفته عروسك بخره می گه ببخشین این خواهر ها چه قیمتی هستند


به یه تركه می گن تا حالا به باد فنا رفتی؟ می كه نه ولی یه قرار بزار آخر هفته با خانوم بچه ها بریم!!!


به رشتی میگن نظرت درباره خانه عفاف چیه میگه خوبه زن من هم کار دولتی ییدا کرد


فرزندی مادر خود را در سبدی گذاشته بود و برای هواخوری می برد. در راه به پیامبر زمان بر خورد کردند و پیامبر از روی مزاح به پسر فرمود: مادرت را شوهر بده.پسر گفت: با این سن و سال و پیری دیگه شوهر کردنش چه گذشته است؟پیرزن عصبانی شد و گفت: تو بهتر می دانی یا پیامبر خدا؟


شب جمعه هزار پای نر و ماده مشغول بودند که پس از گذشت یک ساعت هزار پای نر به هزار پای ماده گفت: خسته شدم بابا.خودت بگو که لای کدوم پاته؟


مردی زیر اتومبیلی رفت و یکی از پاهایش قطع شد و ادعای َیه میلیون خسارت کرد. راننده گفت: من که میلیونر نیستم.مرد جواب داد: من هم هزار پا نیستم!!!


اصفهانی یه با اتومبیلش وارد تعمیرگاهی شدو به مکانیک گفت: لطفا یه استکان روغن توی موتور، یه لیوان آب توی رادیاتور بریزین. مکانیک گفت: لاستیکاتون هم کم بادن اجازه بدین تویشان کمی سرفه کنم!!!


ترك میره ازمایش بده بعداز اینكه لیوان ادرار پر میكنه به پرستار میگه چكارش كنم پرستار میگه برو بالا تركه میگه به سلامتی همه


یه روز تركها با هم قرار میذارن كه علیه فارسها تظاهرات راه بندازن دسته اول میگن... تركا همه گل به سرن دسته دوم جواب میدن...فارسا همه ترك خرن


به یه تركه یه لیوان اب میدن بهش میگن این مشروب ترکه شروع به عربده کشیدن میکنه و میرقصه . بهش میگن گولت زدیم این مشروب نبود .میگه دیر گفتین دیگه منو گرفته


یک رشتی از سر کار میاد خونه میبینه زنش با یه مرد غریبه تو حمومه. خونش حسابی جوش مییاد میره ابگرم کن را خاموش میکنه


زن ملا زایید از ملا پرسیدند: بچه پسر بود؟ ملا گفت: نه. گفتند: پس دختر بود! ملا گفت: از کجا فهمیدی؟!!!


بی مزه بود نه!!!!!!

mailto:reza_rv_good@yahoo.com


 


تنهاامید زندگی

نوشته شده در شنبه 19 شهریور 1384 و 03:09 ق.ظ توسط رضا

ویرایش شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و 09:11 ق.ظ




< deeedooo> Type Writer Status Bar مطالب قبلـــــــی ...
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-


صفحــــــات ...

افراد آنلاین: نفر

*
*
*
*
*
*