تبلیغات

من از نسل عاشقانم

من از نسل عاشقانم

:[عاشقانه , ]

سلام

خوبید بچه ها از این که این وبلاگ رو تا حالا تحمل کردید منونم حالا اومد که با یه وبلاگ بهتر مزاحم وقتتون بشم راستی این وبلاگم خیلی بهتر حتما توش نظرای خوشکلتون رو بزارید خوشحال میشم اگه سر بزنید یه چیز دیگه هم هست اینه این اخر ین اپ این وبلاگ شاید باشه  اینم لینک وبلاگم

http://rezamarmolk.mihanblog.com/

نوشته شده در چهارشنبه 28 دی 1384 و 02:01 ق.ظ توسط رضا

ویرایش شده در - و -



:[عاشقانه , ]

شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسید: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به امید پیدا کردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق یعنی همین! "


شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی هم
ین!!

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1384 و 03:12 ق.ظ توسط رضا

ویرایش شده در - و -



:[عاشقانه , ]

ترا من چشم در راهم شباهنگام


كه می گیرند در شاخ سایه ها رنگ سیاهی


وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم


شباهنگام


در آندم كه بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند


در آن نوبت كه بندد دست نیلوفر به پای سرو كوهی دام


گرم یاد آوری یا نه , من از یادت نمی كاهم 


ترا من چشم در راهم

نوشته شده در سه شنبه 29 آذر 1384 و 03:12 ق.ظ توسط رضا

ویرایش شده در - و -



:[عاشقانه , ]

نوشته شده در پنجشنبه 24 آذر 1384 و 02:12 ق.ظ توسط رضا

ویرایش شده در - و -



:[عاشقانه , ]

 

1.ترکه میره خیاطی میگه این پارچه رو برای من کت شلوار بدوز , فردا نیام بگی سوزنم شکسته بود بگی برق نبود بگی چرخم خراب شد اصلان پدر سگ بده نمیخواد بدوزی.



۲.حضرت جبریئل به ترکه میگه1 آرزو کن تا برات براورده بکنم: ترکه میگه میخوام خدا رو ببینم!  جبریئل میگه نمیشه که خدا رو دید. ترکه میگه پس میخوام آدم بشم . جبریئل بهش میگه : بیا بابا بریم خدا رو بهت نشون بدم!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان 1384 و 09:11 ق.ظ توسط رضا

ویرایش شده در جمعه 27 آبان 1384 و 01:11 ب.ظ



:[عاشقانه , ]

نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان 1384 و 05:11 ق.ظ توسط رضا

ویرایش شده در پنجشنبه 12 آبان 1384 و 10:11 ق.ظ



:[عاشقانه , ]

نوشته شده در شنبه 7 آبان 1384 و 06:10 ق.ظ توسط رضا

ویرایش شده در - و -



:[عاشقانه , ]

نوشته شده در یکشنبه 1 آبان 1384 و 10:10 ق.ظ توسط رضا

ویرایش شده در یکشنبه 1 آبان 1384 و 10:10 ق.ظ




< deeedooo> Type Writer Status Bar مطالب قبلـــــــی ...
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-
◊ ...-


صفحــــــات ...
1 2

افراد آنلاین: نفر

*
*
*
*
*
*